محمد على مجاهدى
703
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
شاه چون جان تنگ بگرفتش به بر * گفت : اى از رفتنت دل شعلهور ! سست پيمانى برِ عشاق نيست * سخت جانى ، شيوه مشتاق نيست تا نباشد غير حق در دل دگر * از تو هم برداشتم دل اى پسر ! شاهزاده تاخت در ميدان جنگ * روى گيتى شد ز تيغش لعل رنگ گفت : هستم من علىّ بن الحسين * شاه شرق و غرب و ، شمس خافقين من دفاع از حقّ و از آيين كنم * پيروى از رهبران دين كنم هرطرف رو كرد بر هم ريخت صف * لشكر از بيمش گريزان هرطرف تشنگى شد چيره بر وى ناگهان * برد از دست شكيبايى عنان تشنه بود آرى و ليكن بيشتر * تشنه بودش دل به ديدار پدر رو ز لشكر كرد سوى خيمهگاه * تا ببيند بار ديگر روى شاه گفت : بابا ! از عطش بگداختم * سويت اى بحر حقيقت تاختم شه زبان خود نهادش در دهان * از يم عشقش بزد آبى به جان گفت : هان ! آهنگ رفتن ساز كن * بار ديگر كارزار آغاز كن جَدّ تو ، ديده به سويت بسته است « 1 » * منتظر در راه تو بنشسته است تا كند سيرابت اى پژمرده جان * كو بود ساقىّ بزم عاشقان جان به كف ، سرمست عشق و گرم راز * زد به قلب آن گروه كينهساز پيش تيغ و تير با شوق و شعف * سينه و دل ساخت آماج و هدف ناگهان شمشيرى آمد بر سرش * رفت ديگر تاب و طاقت از بَرش روى خاك افتاد آن افلاك عشق * گشت از افلاك برتر ، خاك عشق « 2 » البته اين مثنوى عاشورايى مرحوم نظام وفا در قياس با ديگر اشعار آيينى او ، تجربهء چندان موفقى نيست .
--> ( 1 ) . در اينجا ديده بستن به معناى چشم دوختن آمده ! درحالىكه معنايى كاملا متفاوت با آن دارد و به معناى صرفنظر كردن و ترك كردن است . ( 2 ) . خورشيدسرايان ، سيد على اصغر صائم كاشانى ، ص 40 و 41 .